محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1113
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن اسحاق گويد : وقتى قرشيان به مقابلهء پيمبر آمدند گفت : « واى بر قريش كه جنگ آنها را نابود مىكند ، چرا مرا با ديگر عربان وا نمىگذارند كه اگر بر من غلبه يافتند به مقصود خويش رسيده باشند و اگر من غالب شدم آسوده خاطر به اسلام درآيند و اگر نخواستند به جنگ برخيزند ، قرشيان چه گمان مىكنند به خدا با آنها در كار دين خويش جنگ مىكنم تا خدا آن را غلبه دهد يا جان بر سر اين كار نهم . » آنگاه پيمبر گفت : « كى مىتواند ما را به راهى غير از راهى كه قرشيان بستهاند ببرد ؟ » يكى از مردم اسلم گفت : « اى پيمبر خداى من اين كار مىكنم . » سپس پيمبر و همراهان را از ميان دره ها از راهى سخت و ناهموار ببرد كه به زحمت افتادند و چون از آنجا درآمدند و در انتهاى دره به زمين هموار رسيدند پيمبر گفت : « بگوييد : از خدا آمرزش مىخواهيم و توبه به دو مىبريم . » و ياران اين كلمات بگفتند . پيمبر گفت : « اين كلماتى بود كه بر بنى اسرائيل عرضه شد و نگفتند . » ابن شهاب زهرى گويد : پيمبر كسان را از راهى برد كه از جانب ثنية المرار به حديبيه مىرسيد كه زير مكه بود و چون سپاه قريش ديدند كه محمد و يارانش از راه ديگر رفتهاند بازگشتند و چون پيمبر به ثنية المرار رسيد شترش بخفت و ياران گفتند : « وامانده » پيمبر گفت : « وانمانده ولى آنكه فيل را از مكه نگهداشت نگهش داشت اكنون اگر قريش مرا به كارى خوانند كه رعايت خويشاوند باشد مىپذيرم . » پس از آن به كسان گفت : « فرود آييد » گفتند : « اى پيمبر خدا در اين دره آب نيست كه بر آن فرود آييم . » پيمبر تيرى از تيردان خويش برآورد و به يكى از ياران داد و در يكى از چاهها رفت و تير را ته آن فرو برد و آب از آن بجوشيد چنان كه بر آن حايل زدند . ابن اسحاق گويد : آنكه با تير پيمبر در چاه رفت ناجية بن عمير بود كه